خرید بک لینک
وای ی ی ی ی بازم آهنگ سنگ صبوره محسن چاووشی منو یاده یه نفر انداخت........ رفیق من،سنگ صبوره غم ها.......به دیدنم بیا که خیلی تنهام........هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم.......چه دنیای رو به زوالی دارم.......... یاده خاطرها بخیر......یاده اونایی که نباید خاطره میشدن ولی تو ذهن من ثبت شدن و الان بعده گذشتن 7 سال با شنیدن همین یه تیکه متن همش برام تازه میشه.................. ای بابا................ امرو

برچسب: روزا, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

امروز رو مود خوبی نبودم......... یه بار صبح با آهنگای مرتضی پاشایی گریه کردم....... یه بار با اخبار صبح کانال خبر، یه بار با اخبار ساعت 2، یه بار با اخبار ساعت 7، یه بار با اخبار ساعت 8:30 و بعد که با دیدن اون فیلم کلا دیووونه شدم...... و تا آخره شب چشام خیس بودن................. وای از سختی مرگ........وای از ملک الموت........ وای از سکرات موت.........وای از نکیر و منکر........ وای از فشار قبر....

برچسب: نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز سه شنبه 93.8.27: صبح به اتفاق پدر رفتم که سواره اتوبوس بشم......... اول من رسیدم بعد شیدا و بعد عاطفه که انقد دویده بود که بعد از یک ربع با ما سلام و علیک کرد......نفس نفس میزد........ رسیدم دانشگاه....... چون زبان ماشین ساعت 10 شروع میشد و تا اونموقع بیکار بودم به عنوان مهمان رفتم سرکلاس شیدا و عاطفه که ریزپردازنده داشتن........ تقریبا همه بچه ها سر کلاس ریزپردازنده بودن....... آخه ریزپردازن

برچسب: بازم,دانشگاه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

من اصلا حواسم نبود که دیگه پیشمون نیستی............. اصلا حواسم نیست که این ترم مرخصی گرفتی...... اصلا حواسم نیست که ترم بعد دانشگاه ما نمیای....... اصلا حواسم نیست که دیگه باهات تو یه کلاس نخواهم بود..... حواسم نیست که خیلی وقته ندونسته با بهترین دوستم خداحافظی کردم.......... حواسم نیست نررررررگس جوووونم.............. آخرین باری که تو یه کلاس با هم بودیم کی بود ؟؟؟؟........فک کنم ترم 4 بود.......

برچسب: برات,شدهیکشنبه,ساعت, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز سه شنبه 93.9.4............ تو را تنها نشستم ......شیدا و عاطی هم با هم بودن......... باز هم سوار اتوبوس شدنی بند کوله پشتیم گیر کرد به دستیه یکی از صندلی ها...........سوژه شده ها......... تو راه خوش گذشت.......وقتی که رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم هوا فوق العاده خنک بود و بارون گرفت........ من به عنوان مهمان رفتم سرکلاس عاطی و شیدا که ریزپردازنده داشتن......... شیدا و عاطی کنفرانس داشتن..... ا

برچسب: روزه,دانشگاه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

آجی: اصلا از کارات خوشم نمیاد زینب...! ربابه: یکی تو تانگو بهم پی إم داد خارجی بود گفتم Go bye.................93.7.30.... آجی: تو رو میخوام چیکار........در جواب اینکه گفتم با من........... آجی: اون دیگه مشکل خودته!......93.8.17........در جواب اینکه گفتم حالا کاری نکردی که من اینجوری شدم و اینا...... آجی: یا دیگه هیچوقت با من خداحافظی نکن یا کردی دیگه با من حرف نزن....مسخره تو نشدم که هروقت دلت خو

برچسب: اینور,اونور, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز سه شنبه 93.9.11 : به اتفاق دوستان رفتیم دانشگاه...... بازم مهمون کلاس آقای عبادی بودم........ساعت 10 اینا رفتیم به سمت ساختمون آموزشی..... بارون شدیدی میومد.......وسطای راه نرگس بهم زنگ زد گفت کجایی......گفت که اومده ساختمون اداری ..... که ما هم برگشتیم ساختمون اداری.......میخواستم بپرم بغلش ولی با پدرشوهرش اومده بود خوبیت نداشت...... حتی بوسشم نکردم.......أه....... تا ساعت 11 اینا باهامون بود

برچسب: هفته,دانشگاه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

از دیدار آخرمون یک هفته س که میگذره........ هفته پیش دقیقا همین موقع ها بود که اومدم دیدنت.......... من که یه هفته س با تو سیر میکنم.......با خاطرات اون سه روز......... هر لحظه یه خاطره ای ازت یادم میفته......هی تکرارشون میکنم............ اگه تو اتاقم باشم که دیگع هیچی....... همش تمام لحظه های با تو بودن رو تصور میکنم............... چن وقتی بود که میخواستی بیای خونمون.......ولی همش نمیشد..........

برچسب: بازم,یاده,گُلی, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

یکشنبه 93.10.7 : ساعت 8:30 تا 10:30 ریاضی مهندســی داشتم.......با پدر رفتم......پیش عاطفه نشستم.....الهام پشت سر عاطی نشست.......خیلی سخت بود....داغون بود.......بعد از امتحان عاطی با الهام نشست و من پشت سر عاطی تنها...... اومدم خونه کاری انجام ندادم......کجای مدار رو باید میخوندم.......فقط دو جلسه کلاس داشتیم براش.......6 فصل بود.......رفتم قسمت مدارها .....مقاومت ها.......چن تا مدار حل کردم.....ب

برچسب: نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

دو تا ادکلن داشتم که با اینکه تموم شدن ولی نگه داشتمشون......... یکی واسه سال 90 و اون یکی واسه سال 91 بود....... 90: ZIRH IKON........آمریکایی...... 91:Guesss .....فرنچ..... اونموقع که تازه دانشگاه قبول شده بودیم ازشون استفاده میکردم...... دوس ندارم باهاشون خاطره جدید داشته باشم به خاطره همین فعلا قصد ندارم از اون Brand بخرم.......... گاهی اوقات استشمام میکنم عطر بوی این دو تا ادکلن خوشبو رو ....

برچسب: خاطرات,آخره,روزه,جمعه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

93.11.20.....دوشنبه....... *چت در وایبر* زینب: شوهر نکردی که؟...دی.... ملیحه: نه بابا نیست که.....تو چی؟ زینب:.....دی...دی...دی....دی.....من رفتم بالاخره.....چشمک.......ایشالا قسمت شما.....سه تا ماچ..... ملیحه: واقعن با کی؟ زینب: دی..... ملیحه: مرسی.....فامیله؟....سره کار بذاری میکشمتا....... زینب: با یه فامیل ملیحه: آخ جوووون شیرینی یادت نره.....خوشبخت بشی عزیزم...... زینب: چنتا شکله خنگی.......ر

برچسب: خندهدی, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز جمعه 93.11.10 : امروزم مثله 4-5 روز اخیر حالم زیاد خوش نیس......تولد پدر جـان.......خونه مادربزرگ....... روز چهارشنبه 93.11.15 : روزی که بالاخره راضی شدم برم دکتر......البته بعد از متورم شدن لوزه ها............حالم خوب بود هیچ دردی حس نمیکردم.....فک کنم به خاطره این بود که اولین روزه........دکتر تا گلوم و لوزه هام رو دید گفت چرا الان اومدی؟گفتم آخه امروز اینجوری شدید شد..........3 تا آمپول پنی

برچسب: نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

وقتی که تنت سالمه همه چیز داری حتی چیزایی که فک میکنی نداری..................... عشـــــــق یعنی دوست داشتن دوطرفه............. خداروشکر امسال هم مثل هر سال خوب گذشـــت........... امروز روزه تولـــــدم هستش.........22 سالم شد.......بهترین سن............. مامان: زینوی گلــــم صب به دنیا میـــــاد.....الهی الهی الهی.......... 20 بهمن یه تبریک داشتم که پیشاپیش داشت........و همچنین خواهرکوچیکه خودم تب

برچسب: بهمن,شنبه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

چه قدر خوبه یه جا یه گوشه رو صندلی بشینی و هنذفیری تو گوشات باشه و به کسی که دوسش داری فک کنی مثله همین الان......... چه قدر سختر میشه اگه شانسی یه آهنگ غمگین هم شروع کنه...... یهو تمام وجودت خالی میشه و بغض میکنی........ اگه بیشتر فک کنی شروع میکنی به گریه کردن....مثله همین الان...... چه قدر خوبه همه دیدارو مرور کردن چه قدر خوبه همه چشم تو چشم شدن ها رو به ذهن آوردن..... چقدر حس خوبیه وقتی که او

برچسب: بامداد,شنبه,ساعت, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

بالاخره بعد از چن وقت شاید چن ماه یه تکونی به خودم دادم و رفتم که با یکی قرار بذارم وببینمش...... روز قبل با سپیده صحبت میکردم که میگفت خیلی وقت همدیگرو ندیدیم و...... تو خونه نشسته بودم.....یهو به فکرم خطور کرد که واسه عصر برنامه بچینم...... به سپیده اس دادم و هماهنگ کردیم واسه ساعت 4:30....... متاسفانه مامان و خواهر رفته بودن بیرون و نمیشد برادر رو تنها بذارم و برم بیرون.......مجبور شدم ساعت 5 ا

برچسب: شنبه,دیدن,سپیده,برای,سومین, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

هـــــــی روزگار!!!! امروز چقدر بی حال بودم...... امروز چقد بی حوصله بودم...... امروز چقدر حوصله م سر رفته بود...... امروز چقدر زودتر با آهنگ غمگین اشکم میومد....... امروز کمتر بهم مواد رسوندی........ امروز کمتر باهام بودی...... امروز کمتر باهام حرف زدی....... امروز از صبح دپرسم....... امروز چقدر روز خوبی نبود........ امروز انرژی های مثبتی رو هم جمع نشدن...... امروز اصلا انرژی ندارم......... امروز

برچسب: همین,الان,یهویی,گرفته,بودسه,شنبه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

عشقی تو سکوت...... عشقی تو خفا........ عشقی پنهون...... عشقی تو قلب........ عشقی که خودش پرو بال گرفته......... عشقی که نمیشه گفت....... عشقی که امکان نداره.......... عشقی که نورون های مغز آدمو به فنا میده..... عشقی که اگه بشه دنیاس.....اگه نشه همه چی جهنم....... عشقی بی نظیر...... عشقی که ثانیه به ثانیه آدمو ازش میگیره.... عشقی که آدمو دیوونه میکنه....... عشقی که کارش اشکه....... عشقی که عمر نم

برچسب: ایرانی,مبارک, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

امروز اولین جلسه ای بود که راه افتادیم رفتیم دانشگاه....... البته از هفته پیش یعنی 21 بهمن کلاس ها شروع شده بود ولی ما هیچکدوم نرفتیم سر کلاس....... بعععععله امروز اولین جلسه تو ترم 8 بود........ بعععععععععله ترم 8 شروع شد.......... بعععععععععععععععله امیدورام هرچه زودتر تمومممممم شه............... من خودم رفتم........ میخواستم زودتر برسم دانشگاه.......ولی نشد......... نرررررگس خانوم از ساعت 9:45

برچسب: چهارشنبه,اولین,جلسه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

ز: سپیده جان امروز کجا تشریف دارید؟در خانه یا بیرون از خانه؟........10:25......93.11.25..... سپیده: رفته بودم لیزر تازه رسیدم خونه......10:29..... ز: اگه ما بخوایم شما رو ببینیم باید چه مراحلی رو طی کنیم؟.......10:30...... سپیده: با نام و یاد خدا مراحل هفت خان رستم........10:34..... ز:......بابا بیخیال....... نع جدا میشه دیداری باشه یا نع؟......10:38..... سپیده : آره چرا که نه....10:39.... ز: حالا

برچسب: سپیده, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

ساعت 10:15 از خونه زدم بیرون خیلی زود رسیدم به یه جایی و چون باید تنها میرفتم و یک ساعت زودتر میرسیدم دانشگاه رفتم پیش شیدا ....... یه ساعت دیگه ش یعنی ساعت 12 راه افتادیم بریم به سمت دانشگاه...... عاطی هم اومد و سه تایی اون بالا نشسته بودیم...... افتاده بودم بین شیدا و عاطفه و تا دانشگاه کلی صحبت کردیم...... ساعت 2رسیدیم ولی چون گرسنه بودیم اول اولویه با دو تا نون باگدی که خریده بودیم رو میل کرد

برچسب: شنبه,مهندس,پرستار,مبارک, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

واسه کسی تب کن که واست تب کنه.....نه واسه هر رهگذری....... دنیا محل گذر است.......ایستگاه ها در راه داریم......عب نداره ما هم می گذریم...... از محبت خارها گل می شود......ولی محبت کردن به هر خاری سخته........ عادت........ای کاش بتونم خیلی چیزارو عوض کنم..... هـــه......واسه بیگاری کشیدنم شانس نیاوردیم......هی امروز هی فردا........ این ترمم مثل ترم های پیش خواهد گذشت.........چرا؟....چون شانس نداریم

برچسب: شنبه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

امسال دو جلسه کلاسی که قبل عید داشتم رو پیچوندم......... دیگه حس و حال دانشگاه رفتن رو ندارم....... چهارشنبه 13 اسفند رو که به خاطره استاد ریزپردازنده پیچوندم.........خوشم اومد هفته بعد سه شنبه 19 اسفند رو هم نرفتم... البته میخواستم برمااااا ولی عاطی گفت چهارشنبه کنفرانس درس زبان برنامه سازی رو داره و داره اونو میخونه و قصد رفتن نداره........ شیدا هم گفت میخواد بره بیرون.....سمانه گفت تولد خواهر

برچسب: همینجوری, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

جووووووووووووووووووووون بــــــــــــابـــــــــا جووووووووووووووون....... چقدرررررررررر خوش گذشت.... 11 مرتبه دیدار داشتم با عوووووشقم...... اول که ما رفتیم خونشون به صرف ناهار و دیگر موارد........اونروز که همو بعد از 83 روز دیدیم.......28 اسفند 93... چوخ خوش جشده.......وقتی که همه نماز جماعت تشکیل دادن تو اتاق بوسه بارونش کردم...... دلمون براشون تنگ شده بود خب........ یه بارم وقتی که داشت غذا می

برچسب: دیدارررررر,هایم,عوووشقم,ایام,تعطیلات, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز چهارشنبه 94.1.12 : شب عمه و دایی اومدن خونمون و تا آخره شب مشغول گپ زدن باهاشون بودیم........ روز پنج شنبه 94.1.13 : از اول تصمیم داشتم بیرون نرم......حس و حال 13 بدر رو نداشتم.....مامی آش گذاشته بود و خرت و پرتای دیگه......من و خواهر موندیم خونه و سایر اعضا رفتن 13 رو ، بدر کنن......ساعت 3 اینا بود اومدن دنبال خواهر و اونم بردن......من خواب بودم....شب رفتیم خونه عمه و دایی واسه عید دیدنی..

برچسب: وقایع,اتفاقات, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز چهارشنه 94.1.26 : دانشگاه درس ریزپردازنده..... روز سه شنبه 94.2.1 : امروز ساعت 7-8 بیدار شدم.....ساعت 10:40 از خونه زدم بیرون........12:10 با شیدا رسیدیم دم اتوبوسا...... عاطی چن مین زودتر اومده بود و جا گرفته بود........تا دانشگاه صحبت کردیم.... رفتیم ساختمون اداری تا عاطی فرم کارآموزی رو بگیره....سه تامونم شدیدا گرسنه بودیم و ضعف کرده بودیم..... ولی وقته غذا خوردن نبود....نفری یه بستنی خریدی

برچسب: وقایع,اتفاقات, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز جمعه 94.2.4: صب ساعت 4 خوابیدم......ساعت 8 بیدار شدم و دیدم دخی 6:43 مسیج داده که بستریش کردن و دعاش کنم... ...... خوابالو بودم یهو استرس گرفتم و بلند شدم و شروع کردم به آیه الکرسی خوندن.........انگار داشتن رخت میشستن...... همش با خودم میگفتم یعنی الان در چه حاله.......ظهر رفتیم خونه مادربزرگ اینا..... همه اونجا بودن.......من اصلا حواسم جای دیگه بود......تا ساعت 4:19 که اس داد همه چی تموم شد..

برچسب: وقایع,اتفاقات, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

ز: سلام خانم طالقانی جووونم......خوب هستید؟....خوش اومدید.....من الان دیدم!....94.2.8....... خانم :سلام ممنون شما؟ ز: زینب....... ....... خانوم: سلام خوبی؟......94.2.10......9:13...... ز: خیلی ممنون.....دلمون براتون تنگ شده آخه.....9:28...... خانوم: دخترم حالا چیکار میکنی درست تموم شد؟....11:45....... ز: إن شاء الله این ترم، ترم آخره.... خانوم: خداروشکر،خب یعنی حالا سرت شلوغه.... ز: دیگه نفس های آ

برچسب: خانم, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز یکشنبه 94.2.20 : شام مهمون داشتیم.....دایی و زن دایی و دختردایی مامان با پسرش.......با مادربزرگ ودایی بزرگه....... خوش گذشت...... روز دوشنبه 94.2.21: صب ساعت 7:30 رفتم خونه مادربزرگ فرم رو دادم به دایی...... برگ دلمه هم کندم از حیاطشون.....عصر ساعت 5 اینا مادربزرگ اومد و یک ساعت بعد تقریبا همه مهمون ها اومدن....... دایی و زن دایی پدر، خاله و شوهرخاله و دو تا دخترخاله ها و پسرخاله و عروس خاله..

برچسب: پرهیجان, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

امروز آخرین روز کلاس هامون بود........... یادش بخیر اولین روز کلاس هامون......... امروز منو عاطی و شیدا با هم بودیم...... یادش بخیر اونموقع نرگس و الهام هم بودن....... یادش بخیر اولین تماس تلفنی ای که با نرگس داشتم...... نتونسته بود آزمایشگاه کامپیوتر رو برداره ؛ زنگ زدم بهش گفتم عزیزم حذف و اضافه شروع شده برو سریع بردار تا پر نشده...... گفت ممنون که بهم گفتی و خداحافظی کردیم....... خودم هم با مام

برچسب: آخرین,دانشگاه, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

روز پنجشنبه 94.2.24 : من نرفتم خونه مادربزرگ اما همه رفتن....... ساعت 8 شب بود که یه جورایی تصمیم گرفتم برم ولی بازم دو دل بودم که برم یا نه که آخر حاضر شدم و رفتم رسیدم دیدم هیشکی نیست جز دایی بزرگه...... همه رفته بودن پارک......یعنی شام رو برده بودن.....دایی کوچیکه اومد وسایل ببره منم باهاش رفتم پیش بقیه........ دو تا پسردایی بزرگای مامان با خانواده شون و دختردایی و دایی و زن دایی و دایی کوچیکه

برچسب: اردیبهشت, نویسنده: بنیامین شمس تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 21:03

صفحه بندی