وای ی ی ی ی بازم آهنگ سنگ صبوره محسن چاووشی منو یاده یه نفر انداخت........
رفیق من،سنگ صبوره غم ها.......به دیدنم بیا که خیلی تنهام........هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم.......چه دنیای رو به زوالی دارم..........
یاده خاطرها بخیر......یاده اونایی که نباید خاطره میشدن ولی تو ذهن من ثبت شدن و الان بعده گذشتن 7 سال با شنیدن همین یه تیکه متن همش برام تازه میشه..................
ای بابا................
امرو
برچسب: روزا,
نویسنده: بنیامین شمس
امروز رو مود خوبی نبودم.........
یه بار صبح با آهنگای مرتضی پاشایی گریه کردم.......
یه بار با اخبار صبح کانال خبر، یه بار با اخبار ساعت 2، یه بار با اخبار ساعت 7، یه بار با اخبار ساعت 8:30 و بعد که با دیدن اون فیلم کلا دیووونه شدم......
و تا آخره شب چشام خیس بودن.................
وای از سختی مرگ........وای از ملک الموت........
وای از سکرات موت.........وای از نکیر و منکر........
وای از فشار قبر....
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
روز سه شنبه 93.8.27:
صبح به اتفاق پدر رفتم که سواره اتوبوس بشم.........
اول من رسیدم بعد شیدا و بعد عاطفه که انقد دویده بود که بعد از یک ربع با ما سلام و علیک کرد......نفس نفس میزد........
رسیدم دانشگاه.......
چون زبان ماشین ساعت 10 شروع میشد و تا اونموقع بیکار بودم به عنوان مهمان رفتم سرکلاس شیدا و عاطفه که ریزپردازنده داشتن........
تقریبا همه بچه ها سر کلاس ریزپردازنده بودن....... آخه ریزپردازن
من اصلا حواسم نبود که دیگه پیشمون نیستی.............
اصلا حواسم نیست که این ترم مرخصی گرفتی......
اصلا حواسم نیست که ترم بعد دانشگاه ما نمیای.......
اصلا حواسم نیست که دیگه باهات تو یه کلاس نخواهم بود.....
حواسم نیست که خیلی وقته ندونسته با بهترین دوستم خداحافظی کردم..........
حواسم نیست نررررررگس جوووونم..............
آخرین باری که تو یه کلاس با هم بودیم کی بود ؟؟؟؟........فک کنم ترم 4 بود.......
آجی: اصلا از کارات خوشم نمیاد زینب...!
ربابه: یکی تو تانگو بهم پی إم داد خارجی بود گفتم Go bye.................93.7.30....
آجی: تو رو میخوام چیکار........در جواب اینکه گفتم با من...........
آجی: اون دیگه مشکل خودته!......93.8.17........در جواب اینکه گفتم حالا کاری نکردی که من اینجوری شدم و اینا......
آجی: یا دیگه هیچوقت با من خداحافظی نکن یا کردی دیگه با من حرف نزن....مسخره تو نشدم که هروقت دلت خو
از دیدار آخرمون یک هفته س که میگذره........
هفته پیش دقیقا همین موقع ها بود که اومدم دیدنت..........
من که یه هفته س با تو سیر میکنم.......با خاطرات اون سه روز.........
هر لحظه یه خاطره ای ازت یادم میفته......هی تکرارشون میکنم............
اگه تو اتاقم باشم که دیگع هیچی.......
همش تمام لحظه های با تو بودن رو تصور میکنم...............
چن وقتی بود که میخواستی بیای خونمون.......ولی همش نمیشد..........
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب: خندهدی,
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
وقتی که تنت سالمه همه چیز داری حتی چیزایی که فک میکنی نداری.....................
عشـــــــق یعنی دوست داشتن دوطرفه.............
خداروشکر امسال هم مثل هر سال خوب گذشـــت...........
امروز روزه تولـــــدم هستش.........22 سالم شد.......بهترین سن.............
مامان: زینوی گلــــم صب به دنیا میـــــاد.....الهی الهی الهی..........
20 بهمن یه تبریک داشتم که پیشاپیش داشت........و همچنین خواهرکوچیکه خودم تب
چه قدر خوبه یه جا یه گوشه رو صندلی بشینی و هنذفیری تو گوشات باشه و به کسی که دوسش داری فک کنی مثله همین الان.........
چه قدر سختر میشه اگه شانسی یه آهنگ غمگین هم شروع کنه......
یهو تمام وجودت خالی میشه و بغض میکنی........
اگه بیشتر فک کنی شروع میکنی به گریه کردن....مثله همین الان......
چه قدر خوبه همه دیدارو مرور کردن
چه قدر خوبه همه چشم تو چشم شدن ها رو به ذهن آوردن.....
چقدر حس خوبیه وقتی که او
بالاخره بعد از چن وقت شاید چن ماه یه تکونی به خودم دادم و رفتم که با یکی قرار بذارم وببینمش......
روز قبل با سپیده صحبت میکردم که میگفت خیلی وقت همدیگرو ندیدیم و......
تو خونه نشسته بودم.....یهو به فکرم خطور کرد که واسه عصر برنامه بچینم...... به سپیده اس دادم و هماهنگ کردیم واسه ساعت 4:30.......
متاسفانه مامان و خواهر رفته بودن بیرون و نمیشد برادر رو تنها بذارم و برم بیرون.......مجبور شدم ساعت 5 ا
هـــــــی روزگار!!!!
امروز چقدر بی حال بودم......
امروز چقد بی حوصله بودم......
امروز چقدر حوصله م سر رفته بود......
امروز چقدر زودتر با آهنگ غمگین اشکم میومد.......
امروز کمتر بهم مواد رسوندی........
امروز کمتر باهام بودی......
امروز کمتر باهام حرف زدی.......
امروز از صبح دپرسم.......
امروز چقدر روز خوبی نبود........
امروز انرژی های مثبتی رو هم جمع نشدن......
امروز اصلا انرژی ندارم.........
امروز
ز: سپیده جان امروز کجا تشریف دارید؟در خانه یا بیرون از خانه؟........10:25......93.11.25.....
سپیده: رفته بودم لیزر تازه رسیدم خونه......10:29.....
ز: اگه ما بخوایم شما رو ببینیم باید چه مراحلی رو طی کنیم؟.......10:30......
سپیده: با نام و یاد خدا مراحل هفت خان رستم........10:34.....
ز:......بابا بیخیال....... نع جدا میشه دیداری باشه یا نع؟......10:38.....
سپیده : آره چرا که نه....10:39....
ز: حالا
برچسب: سپیده,
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب: شنبه,
نویسنده: بنیامین شمس
امسال دو جلسه کلاسی که قبل عید داشتم رو پیچوندم.........
دیگه حس و حال دانشگاه رفتن رو ندارم.......
چهارشنبه 13 اسفند رو که به خاطره استاد ریزپردازنده پیچوندم.........خوشم اومد هفته بعد سه شنبه 19 اسفند رو هم نرفتم...
البته میخواستم برمااااا ولی عاطی گفت چهارشنبه کنفرانس درس زبان برنامه سازی رو داره و داره اونو میخونه و قصد رفتن نداره........ شیدا هم گفت میخواد بره بیرون.....سمانه گفت تولد خواهر
برچسب: همینجوری,
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب: دیدارررررر,هایم,عوووشقم,ایام,تعطیلات,
نویسنده: بنیامین شمس
روز چهارشنبه 94.1.12 : شب عمه و دایی اومدن خونمون و تا آخره شب مشغول گپ زدن باهاشون بودیم........
روز پنج شنبه 94.1.13 : از اول تصمیم داشتم بیرون نرم......حس و حال 13 بدر رو نداشتم.....مامی آش گذاشته بود و خرت و پرتای دیگه......من و خواهر موندیم خونه و سایر اعضا رفتن 13 رو ، بدر کنن......ساعت 3 اینا بود اومدن دنبال خواهر و اونم بردن......من خواب بودم....شب رفتیم خونه عمه و دایی واسه عید دیدنی..
روز چهارشنه 94.1.26 : دانشگاه درس ریزپردازنده.....
روز سه شنبه 94.2.1 : امروز ساعت 7-8 بیدار شدم.....ساعت 10:40 از خونه زدم بیرون........12:10 با شیدا رسیدیم دم اتوبوسا......
عاطی چن مین زودتر اومده بود و جا گرفته بود........تا دانشگاه صحبت کردیم....
رفتیم ساختمون اداری تا عاطی فرم کارآموزی رو بگیره....سه تامونم شدیدا گرسنه بودیم و ضعف کرده بودیم.....
ولی وقته غذا خوردن نبود....نفری یه بستنی خریدی
روز جمعه 94.2.4: صب ساعت 4 خوابیدم......ساعت 8 بیدار شدم و دیدم دخی 6:43 مسیج داده که بستریش کردن و دعاش کنم... ......
خوابالو بودم یهو استرس گرفتم و بلند شدم و شروع کردم به آیه الکرسی خوندن.........انگار داشتن رخت میشستن......
همش با خودم میگفتم یعنی الان در چه حاله.......ظهر رفتیم خونه مادربزرگ اینا.....
همه اونجا بودن.......من اصلا حواسم جای دیگه بود......تا ساعت 4:19 که اس داد همه چی تموم شد..
ز: سلام خانم طالقانی جووونم......خوب هستید؟....خوش اومدید.....من الان دیدم!....94.2.8.......
خانم :سلام ممنون شما؟
ز: زینب.......
.......
خانوم: سلام خوبی؟......94.2.10......9:13......
ز: خیلی ممنون.....دلمون براتون تنگ شده آخه.....9:28......
خانوم: دخترم حالا چیکار میکنی درست تموم شد؟....11:45.......
ز: إن شاء الله این ترم، ترم آخره....
خانوم: خداروشکر،خب یعنی حالا سرت شلوغه....
ز: دیگه نفس های آ
برچسب: خانم,
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب: پرهیجان,
نویسنده: بنیامین شمس
امروز آخرین روز کلاس هامون بود...........
یادش بخیر اولین روز کلاس هامون.........
امروز منو عاطی و شیدا با هم بودیم......
یادش بخیر اونموقع نرگس و الهام هم بودن.......
یادش بخیر اولین تماس تلفنی ای که با نرگس داشتم......
نتونسته بود آزمایشگاه کامپیوتر رو برداره ؛ زنگ زدم بهش گفتم عزیزم حذف و اضافه شروع شده برو سریع بردار تا پر نشده......
گفت ممنون که بهم گفتی و خداحافظی کردیم.......
خودم هم با مام
روز پنجشنبه 94.2.24 : من نرفتم خونه مادربزرگ اما همه رفتن.......
ساعت 8 شب بود که یه جورایی تصمیم گرفتم برم ولی بازم دو دل بودم که برم یا نه که آخر حاضر شدم و رفتم رسیدم دیدم هیشکی نیست جز دایی بزرگه......
همه رفته بودن پارک......یعنی شام رو برده بودن.....دایی کوچیکه اومد وسایل ببره منم باهاش رفتم پیش بقیه........
دو تا پسردایی بزرگای مامان با خانواده شون و دختردایی و دایی و زن دایی و دایی کوچیکه
برچسب: اردیبهشت,
نویسنده: بنیامین شمس